فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یاد باد آنکه به قصد خون ما            عهد را بشکست و پیمان نیز هم

http://rozup.ir/up/parsds/Pictures/asheghane/1420863299.gif


تقدیم به همه اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارند


        گفتم آخر عشق را معنا کنیم
     بلکه جای خویش را پیدا کنیم
     آمدم دیدم که جای لاف نیست
    عشق غیر از عین و شین و قاف نیست
       آمدم گفتم به آوای جلی
     عین یعنی عدل مولایم علی
     شین یعنی شور الله الصمد
     قاف یعنی قل هو الله احد


http://rozup.ir/up/parsds/Pictures/asheghane/Amorous_animated_pix_8_www_aksooneh_ir.gif


http://uploadpa.com/beta/12/uhkkgw97vylce7vrgfc.jpg




الا یا ایها الساقی ادر كاسًا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل ها





دنبالک ها: آهنگ داستان تو، آهنگ دلتنگ، آهنگ عشق، *آهنگ مهم نیست*، آهنگی از قمیشی فرمت:wmv،  

تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
پاره های یک تن و دور از همیم این روزها
مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها

فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی
آه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها

می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند
در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها

می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز
در امید واهی یک مرهمیم این روزها

سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم
وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها

تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟
در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها...

بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت
دست هایت را بده...گم می شویم این روزها 

لیلا عبدی
کانال تلگرامی ما
T.me/naabmatn
Naabmatn@


تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 01:13 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
آنروز که سقف خانه ها چوبی بود!
گفتارو عمل در همه جا خوبی بود!

امروز بنای خانه ها سنگ شده!
دلها همه با بنا هماهنگ شده!



طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : جمعه 17 آذر 1396 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
چیزی که از من خواستی جُز دل بریدن نیست
چیزی مخواه از من که در اندازه‌ی من نیست!

دنبال آرامش مگرد ای رود سرگردان
چیزی که در دریا نباشد، در تو قطعا نیست

گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی
جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست...

پیراهنم روزی گواهی می‌دهد پاکم
ای عشق خیلی وقت‌ها پاکی به دامن نیست

در عشق باید پر تحمل بود و دور اندیش
پروانه گشتن چاره‌اش جز پیله کردن نیست

حسین زحمتکش




طبقه بندی: حسین زحمتکش، 
برچسب ها: حسین زحمتکش،  

تاریخ : جمعه 17 آذر 1396 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
http://blueeyes.ir/wp-content/uploads/2013/05/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-Blue-Eyes.jpg

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

                                   یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است

با زور مسکن قوی خوابیدن

                                   با دلهره از خواب پریدن سخت است

عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

                                   تا درک کنی که دل بریدن سخت است

بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

                                   یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است

هر روز سر کوچه نشستن تا شب

                                   از فاصله های دور دیدن سخت است

حقا که تو سهم من نبودی حالا

                                   فهمیدن این درد شدیدن سخت است

باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

                                   بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است





طبقه بندی: بهناز جعفری، 
برچسب ها: گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است ...، بهناز جعفری،  

تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 01:56 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
‌ ‌ ماهى به آب گفتا، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت، مى را نخورده مستم!

آیا تو میپذیرى، عشق خدائیم را ؟..
تا این که بر نتابى، دیگر جدائیم را؟!

آب روان به ماهى، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى، تا صبح روز فردا!

باید که خلوتى با، افکار خود نمایم..
اینجا بمان که فردا، با پاسخت بیایم!

ماهی قبول کرد و، آب روان گذر کرد..
تنها براى یک شب، از پیش او سفر کرد!

وقتى که آمدش باز، تا این که گوید آرى..
یک حجله دید و عکسى، بر آن به یادگارى!

خود را ز پیش ماهى، دیشب که برده بودش..
آن شاه ماهى عشق، بى آب مرده بودش!

نالید و یادش افتاد، از ماهى آن صدایی..
وقتى که گفت با عشق، میمیرم از جدایى!!

ای کاش آب می ماند، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد، از درد بی وفایی!

آری من و شما هم، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم، یعنی همین جدایی...


تاریخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم

امروز صبح سر به بیابان گذاشتم

بی خود به انتظار جنونم نشسته ای

در راه عقل چند نگهبان گذاشتم

گفتی که دوستت...ننوشتی نداشتی

این حرف کهنه را سر هذیان گذاشتم

عمری که سوخت پای دلت قابلی نداشت!

هرچند من برای تو از جان گذاشتم

من مادری فقیرم و فرزند خویش را

با درد نان کنار خیابان گذاشتم

حرفی که نیست ، میروم از خانه ات ، بیا!

این هم کلید! داخل گلدان گذاشتم!

 





تاریخ : سه شنبه 31 فروردین 1395 | 09:28 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
 زمستان رفت وحالا فصل نیکوی بهارآمد
شکوفه چون زمرد برسر هر شاخسار آمد

زمین رابین که چون پر گشته از گلهای رنگارنگ
شقایق های عاشق بی قرار و بی شمار آمد

جدایی عاقبت طی شد میان بلبل و گلشن
دوباره عاشق نالان به گلزار نگار آمد

چنان نالیده بلبل در فراق دلبر رعنا
که معشوقش شکوفاتر به دیدار هزار آمد

زکوهستان صدای آب نجوای دگر دارد
زآغوش طبیعت صد صدای جویبار آمد

به ایام دگرگونی کدورت دور کن از دل
بیفشان بذر همت را که فصل کشت و کار آمد

تو شیدا چشم خود وا کن زخواب غفلت دنیا
ببین این گلشن زیبا زسوی کردگارآمد

حسین_محمددوست
           (شیدا)


تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ



طبقه بندی: فریدون مشیری، 

تاریخ : یکشنبه 9 اسفند 1394 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات

بمیری زیر بار غم، بخندی! صبح ها، هر شب...

بمیری صبح و شب اما بخندی... مرد یعنی این!


باید پذیرفت:

برخی آدم ها 
       فقط می توانند در دلم مان بمانند
نه در زندگیمان.. !
           
          


تاریخ : پنجشنبه 17 دی 1394 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی
نیم باقی مانده هم هروقت فرصت داشتی..

بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دست یاری چیست؟! سودای غنیمت داشتی!

خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستو ها به ترک خانه عادت داشتی..

زخم خوردم گاهی از ایشان و گاه از چشم تو
با رقیبان بر سر جانم رقابت داشتی..

ای که ابرویت به خون ریزی کمر بسته ست ! کاش....
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی !


تاریخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
کوچ کردم 
           که دلم را به کسی نسپارم 
حس خوبیست که من این همه بی آزارم

            عشق احساس قشنگیست 
                    ولی من شخصا 
     دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

                        خوش ندارم 
              به کسی قولی و قلبی بدهم
      که به یک حادثه روزی دل از او بردارم

                        این دلیلیست 
                 که در این سفر تنهایی
     از مسیری که به عشقی برسد بی زارم....


تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
ازمهربان بودن دلم دیگر پشیمان است
زخمی شدم دور وبرم صدها نمکدان است

دیروز میگفتم محبت قند یزد است و
امروز میگویم که نه! چاقوی زنجان است

چاقوکش وجراح میدانندیک چاقو
گاهی بلای جان و گاهی منجی جان است!

با هرضعیفی مهربان بودم ولی افسوس
دیدم سلام بره هم با گرگ یکسان است!

اصلأ چرا باید نترسم از ضعیفان؟ هان؟
وقتی لب کاغد شبیه تیغ بران است!

فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را
از هر طرف هم که بخوانی باز "نادان" است


تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 07:47 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
ﭘﺸﺖ ﻋﺸﻖ ﺩﻟﻔﺮﯾﺒﺖ ﺧﺎﮎ ﻭﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﺪﻡ
ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺪﻡ

ﺩﻝ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻡ ،ﺑﺎﻧﮕﺎﻩ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﯽ ﻣﺮﻭﺕ! ﺧﺎﻡ ﻭﺧﻮﺵ ﺑﺎﻭﺭ ﺷﺪﻡ

ﮔﯿﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻫﺮﮔﺰ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ
ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﺍﺕ ،ﺑﺎ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺑﺴﺘﺮﺷﺪﻡ

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺟﺎﻡ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯﺳﺎﻏﺮ ﺷﺪﻡ

ﻣﻦ ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻟﯽ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﺕ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﯽ ﭘﺮﺷﺪﻡ

ﻫﯽ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﺪﺗﺮ ﺷﺪﻡ

ﮐﺎﺵ ﺯﺧﻢ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻡ ﻻﺍﻗﻞ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﯽ ﮐﺲ ﻭﯾﺎﻭﺭ ﺷﺪﻡ


تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر
پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر 

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست
حرف ها داریم ، صدها راز مبهم، بیشتر

راستش من مرد رؤیایت نبودم هیچوقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی ، غم بیشتر

ما دو مرغ عشق، امّا تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم
عرض ِ میز ِ بینمان انگار کم کم بیشتر

خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی
زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر

سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را
هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر!!


تاریخ : یکشنبه 15 آذر 1394 | 02:39 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود،
 دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،

 روزهای زندگی راباهزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،

عمرمثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،

رازخیلی ازبزرگی هابه کوچک ماندن است 
رود را وقتی که دریامیکنی گم میشود،

باهمه زیبائی اش رسم بدی داردقطار،
هرچه راآنی تماشامیکنی گم میشود،

زندگی را بیش ازاین مانندمن جدی نگیر،
تاوصالش را تمنا میکنی گم میشود...


تاریخ : دوشنبه 9 آذر 1394 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
در خیالم با منی،اما تو یار دیگری
فصل سرد حال من،اما بهار دیگری

از وفا دم میزدی،دیروزهای زندگی
بی نگاهت مانده ام،اما نگار دیگری

عقده ها در سینه دارم،با که گویم درد دل؟
آشنای من تویی و،غمگسار دیگری

گفته بودی در غروبی تنگ میبینم تو را
وعده کردی با من اما بر قرار دیگری

گریه های هر شب من بالشم را خیس کرد
سیل اشکم سوی تو،اما تو زار دیگری

من تو را خواهم،تو او را،او خدا داند که را
هر یک از ما بیقراریم و دچار دیگری

تا چه خواهد شد سرانجام حدیث عاشقی
گل نشاندیم و پرید و شد هزار دیگری..


تاریخ : یکشنبه 8 آذر 1394 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
با تو گاهی قهر وگاهی نیز سازش میکنم
من تمام راه ها را آزمایش میکنم

گاه وقتی نیستی از روی عادت میروم
روبه روی آینه خود را نوازش میکنم

بی محلی کردنت افسرده ام کرده ولی
در دل خود، این غرورت را ستایش میکنم

چشمشان شور است ادم ها بدون چشم زخم
پای در هرمجلسی مگذار خواهش میکنم

دیگری را دوست داری، باشد اما او اگر
بشنوم یک آن تو را آزرده شورش میکنم

گفتی اشعارت غم انگیز است وگفتم تازه من
خوش ترین ها را برای تو گزینش میکنم.....



تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1394 | 10:31 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
درد داره “امروز” حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که “دیروز” تمام حرف هایت را فقط به او می گفتی …


تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1394 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
چشم من در مسجد چشمَش نمازی کرد و رفت
بوسه ام روی لبَش راز و نیازی کرد و رفت

باز هم دیشب به خوابم آمد و با شیطَنَت
بازُوانم را گرفت و گازگازی کرد و رفت

من هنرمندی ندیدم اینهمه بی عاطفه
با صدای هِق هِق ام آهنگسازی کرد و رفت

تویِ دنیای حقیقی عاشقَش بودم ولی
پشت کرد و رو به دنیای مجازی کرد و رفت

چون که تنها بود و خیلی حوصلَش سر رفته بود
آمد و با زندگی ام خاله بازی کرد و رفت

او برای خستگی دَر کردَنَش آمد فقط
بین آغوشم دو ساعت خواب نازی کرد و رفت

در هوایِ ابری و بارانیِ چشمانِ من
هِی پرید و هِی پرید و چتربازی کرد و رفت


تاریخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
اگه نمیتونی دل کسی رو بدست بیاری
لطف کن حداقل دلش رو نشکن
...


تاریخ : جمعه 1 آبان 1394 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
لکنت شعر و.. پریشانی و.. جنجال دلم...
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم!؟
.
کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید..
لحظه‌ای از من و از دردِ کهنسال دلم!
.
از سرم آب گذشته‌ست، مهم نیست اگر..
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم
.

عاشق نان و زمین نیستم این را حتما..
بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم
.
آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم!!
.
مردم شهر! خداحافظتان؛ من رفتم...
کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم...


تاریخ : چهارشنبه 29 مهر 1394 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
مثل برگی که به ایام خزان می ریزد
دل که در یاد تو از هیچ تکان می ریزد

داده ام دست خودم یک چمدان در به دری
تا بگویی، تو نرو این چمدان می ریزد

سینه ام کوره آتش که فقط با دم تو
می کشد غرش و بایک فوران می ریزد

این که من ساکتم و روی لبم خنده نشد
می کنم یاد کسی اشک روان می ریزد

بعد مرگم به اتاقم که بیایی تو فقط
بالشم را نتکان، گریه از آن می ریزد


تاریخ : سه شنبه 21 مهر 1394 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
ترک ما کردی ولی باهرکه هستی یار باش
مثل من هرگز نکن ، با او کمی دلدار باش

کم گذاشتی نازنین یک عمر برایم عشق خود
لااقل یکدم بساز با عشق او بسیار باش

از حریم عشق من پاپس کشیدی ناگهان
گرد تا گرد حریم عشق او دیوار باش

تاسحر یک عمر بودم ، درکنارت نازنین 
یک شبی تو امتحان کن، مثل من بیدار باش

ساکتی ای نازنین ، از عشق نو حرفی بزن
بی دروغ و بی کلک یک لحظه را اینبار باش

دلهره جانم گرفت ازبس بفکرت بوده ام
حال او خوشحال کن چون لحظه دیدار باش

من که رفتم بعد ازین حالم بتو مربوط نیست
خنده کن یا گریه یا ازعشق او بیمار باش


تاریخ : پنجشنبه 16 مهر 1394 | 02:17 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
من به فکر او...
 اما...
او به فکر او....

واقعا که من .... چقدر .... ساده ام


تاریخ : پنجشنبه 2 مهر 1394 | 02:08 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
من به جای گله از کار جهان می‌خندم
 
با دلی سوخته در حد توان می‌خندم

شب غریبانه به تنهایی خود می‌گریم

روز، در جمع و میان همگان می‌خندم…


تاریخ : چهارشنبه 1 مهر 1394 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
تنهایی ام  را می برم با خود ، تا در خیابان ها بچرخانم

از من تو را می خواهد و از تو ، تنها برایش شعر می خوانم



تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 11:06 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
همین پیش پایت دلم تنگ شد 
نبودی برایت دلم تنگ شد

نبودی سکوت وسکوت وسکوت ...
برای صدایت دلم تنگ شد

ورق میزدم عکسهای تورا
به حال وهوایت دلم تنگ شد

تو با جاده رفتی ورفتی ومن ...
من اینجا بجایت دلم تنگ شد

خدا حافظی کرده بودم قبول 
ولی پابه پایت دلم تنگ شد... 


تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 12:27 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را ...


         "مهدی اخوان ثالث"

^


تاریخ : چهارشنبه 25 شهریور 1394 | 11:24 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات


خرد کن لامذهب آن کوه غرورت را...بگو
دوستم داری ... مگر چیزی ز تو کم می شود؟


تاریخ : سه شنبه 24 شهریور 1394 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه 
هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟


تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات
پاره های یک تن و دور از همیم این روزها...
آن روز که سقف خانه ها چوبی بود...
چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیست ...
گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است ...
ماهی به آب گفتا، من عاشق تو هستم...
در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم ...
زمستان رفت و حالا فصل نیکوی بهار آمد...
یاد من باشد ...
مرد یعنی این ...
نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی....
کوچ کردم ...که دلم را به کسی نسپارم...!!!
از مهربان بودم دلم دیگر پشیمان است...
ﭘﺸﺖ ﻋﺸﻖ ﺩﻟﻔﺮﯾﺒﺖ ﺧﺎﮎ ﻭﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﺪﻡ...
قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر ... !!!
هرچه راباعشق پیدا میکنی " گم میشود "...
در خیالم با منی،اما تو یار دیگری ...
با تو گاهی قهر و گاهی نیز سازش میکنم...
درد داره.....
چشم من در مسجد چشمش نمازی کرد و رفت...
یه نصیحت ...
لکنت شعر و.. پریشانی و.. جنجال دلم...
مثل برگی که به ایام خزان می ریزد...
ترک ما کردی ولی باهرکه هستی یار باش...
من به فکر او و او به فکر او...
من به جای گله از کار جهان می‌خندم ...
تنهاییم را می برم با خود ، تا در خیابانها بچرخانم ...
دلم تنگ شد .....
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را...
خرد کن لامذهب آن کوه غرورت را...بگو
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی....
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 14 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.